#حصار_تنهایی_من_پارت_1340


- انقدر ديگه فلج نيستم نتونم خودمو نگه دارم! بردار دستاتو ،شکمم به کمرم چسبيد!

- همين الانشم مهره هاي کمرتو حس مي کنم!

اسب آروم آروم حرکت مي کرد.

گفتم: يادته روز اول نذاشتي مونا بهم اسب سواري ياد بده؟

- آره... اگه دست و پات مي شکست، کي کارمو انجام مياد؟

برگشتم با اخم نگاش کردم و گفتم: واقعا بخاطر اينکه کارات زمين نمونه نذاشتي؟!

با لبخند گفت: نه... مي خواستم خودم بهت ياد بدم.

- پس خوشحال باش که اين افتخارو بهت دادم!

با دو دستش بغلم کرد و گفت: خيلي دوست دارم!

- الان چه وقت بغل کردنه؟! نمي گي مي افتيم؟!

- نترس... اين عقل و شعورش زياده. وقتي کسي سوارشه، آروم مي ره.

بعد از چند دقيقه اسب سواري، آراد رفت پايين.

ترسيدم و گفتم: کجا؟! مي ترسم!

romangram.com | @romangram_com