#حصار_تنهایی_من_پارت_1339


آراد گفت: بيا اينجا!

چند قدم رفتم جلو.

گفت: مي توني سوار شي يا کمکت کنم؟

- چي؟! سوار اسب تو بشم؟

خنديد و گفت: پاي راستتو بذار رو رکاب.

با ترس گفتم: آخه... من تا حالا سوار نشدم؛ مي ترسم بيفتم.

- نترس، تنهات نمي ذارم.

پامو گذاشتم رو رکاب؛ دستشو گذاشت دور کمرم و بلندم کرد. نشستم. واي! چه حالي ميده اين بالا! خودشم پشتم نشست.

گفتم: دوتایي؟!

- بله!

افسارو گرفت و با پاش يه لگد زد به شکم اسب و آروم آروم حرکت کرد. يه دستشو گذاشت رو شکمم.

گفتم: دستتو بردار!

- اگه بردارم، مي افتي

romangram.com | @romangram_com