#حصار_تنهایی_من_پارت_1338
- حاضره؟
- بله آقا... الان ميارمش.
يه اسب مشکي چموش که دو نفر مي خواستن مهارش کنن اما نمي تونستن، صدا مي داد. دستاشو بلند مي کرد و مي کوبيد به زمين. کنار نرده ها وايسادم و نگاش کردم.
آراد کنارم اومد و گفت: اسمش آينازه!
- اسم منو گذاشتي روش؟!
- آره... آخه عين خودت چموشه! الان دو ماهه نتونستن رامش کنن.
- ولي من رام شدم!
آروم دم گوشم گفت: هر وقت بوس دادي، اونوقت رام شدي!
با آرنجم زدم به شکمش.
خنديد و گفت: نامرد! نمي گي اول صبحي راهي بيمارستانم مي کني؟!
- بهتر! شايد اونجا چند تا پرستارو ببوسي و دست از سر من برداري!
- لباي دست نخورده ی تو يه چيز ديگه است!
دوباره خواستم بزنمش که خنديد و چند قدم رفت عقب. پيرمرده با همون اسب سفيد قبلي آراد اومد. افسارشو گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com