#حصار_تنهایی_من_پارت_1337
- چرا؟
- موقع راه رفتن شونه به شونه راه بريم!
- يادم نمياد بهت بله داده باشم!
- دادي... ديشب خواب ديدم بچه هم داريم!
- يعني تا اونجا هم پيش رفتي؟!
- آره... اگه براي خوردن آب بيدار نمي شدم، نوه هامم مي ديدم!
تا وقتي به مقصد رسيديم، با آراد حرف مي زدم. وقتي دم باشگاه اسب سواري وايساد، بوق زد.
با شوق گفتم: مي خوايم اسب سواري کنيم؟!
- تو نه... من آره!
- لابد منو آوردي براي پذيرايی؟
در باز شد.
گفت: با حرفات آتيشم مي زني.
ماشينو برد داخل پارک کرد و به پيرمرده گفت:
romangram.com | @romangram_com