#حصار_تنهایی_من_پارت_1334


بلند گفت: آخ... اين در چرا اينجوريه؟!

- اين در مشکل نداره؛ اوني که بازش کرده مشکل داره!

نگام کرد و چيزي نگفت. ماهي تابه رو گذاشت رو اجاق.

شونمو طرف در چرخوند و گفت: شما تشريف ببريد بيرون! صبحونه حاضر شد، خبرتون مي کنم!

- آراد! آشپزخونه رو به آتيش نکشونيا؟! اونوقت خاتون فکر مي کنه کار منه!

- نه... برو!

رفتم بيرون رو پله ها نشستم و به در چوبي آشپزخونه نگاه کردم. به پنج دقيقه نکشيد که ديدم از زير در دود مياد. سريع رفتم تو آشپزخونه، ديدم ماهي تابه آتيش گرفته و آرادم با هول نگاش مي کنه.

داد زدم: آراد چرا نگاش مي کني؟! بندازش تو سينک!

از جاش تکون نخورد. خودمو پرت کردم طرف ماهي تابه. زيرشو خاموش کردم و انداختمش تو سينک و شيرو باز کردم. هودو روشن کردم. دو تا دراي آشپزخونه رو هم باز کردم. جلوش تمام قد وايسادم. قاشقو تو دهنش گذاشته بود.

زير چشي نگام کرد و گفت: ببخشيد! بلد نيستم تخم مرغ درست کنم!

خنديدم. پارچه رو زدم به سرش و گفتم: کوفت! مي خواستي کدبانو بودنتو به رخم بکشي؟!

خنديد و گفت: خب اولين بارم بود تو عمرم مي خواستم تخم مرغ درست کنم! اونم براي عشقم.

- کي زورت کرده بود؟! معلومه تو از اون مردايي که بدون زن کارتون لنگ مي مونه!

romangram.com | @romangram_com