#حصار_تنهایی_من_پارت_1335


- من که تو رو دارم. بقيه ی مردا هم برن يه فکري به حال خودشون بکنن!

خنديدم و گفتم: بشين صبحونه رو حاضر کنم!

بعد از حاضر کردن صبحونه ، مشغول خوردن بوديم که خاتون اومد تو. با ديدن ما چشماش گشاد شد و دستشو گذاشت رو دهنش.

آراد گفت: چي شده خاتون؟!

- ببخشيد آقا! نمي دونستم اينجا صبحونه مي خوريد وگرنه مزاحمتون نمي شدم.

با ابروهاي بالا نگاش کردم.

آراد خنديد و گفت: اشکالي نداره... بفرماييد!

با خوشحالي گفت: نوش جان آقا... ايشاا... گوشت بشه به تن دوتاتون!

لقمه تو گلوم گير کرد و شروع کردم به سرفه کردن. آراد پشتم زد.

خاتون چشمکي زد و رفت. اي خدا! ببين خاتون اول صبحي چه کارا مي کنه!

سرفم بند اومد.

گفت: خوبي؟!

- آره، خوبم!

romangram.com | @romangram_com