#حصار_تنهایی_من_پارت_1333


- آراد!

با لبخند گفت: چون از صدات خوشم مي اومد. يعني آروم و دلنشين بود. عين لالايی مادر براي بچش. از روزي که تو برام کتاب خوندي، ديگه قرص خواب نمي خوردم.

- کاش از اول مي گفتي چرا منو به اتاقت مي کشوني!

- اونوقت راحت مي اومدي؟

خنديدم و گفتم: نه!

اومدم بيرون. داشتم از پله ها مي رفتم پايين، يهو اومد بيرون و گفت:

- آيناز! صبحونه با من!

با تعجب گفتم: چي؟!

- صبحونه رو من حاضر مي کنم. صبر کن، الان ميام. دست به هيچي نمي زني!

به حق چيزاي نديده! آراد و حاضر کردن صبحونه؟! رفتم آشپزخونه.

ده دقيقه بعد پيداش شد و گفت: ماهي تابه کجاست؟!

با دست به پشت سرش اشاره کردم و گفتم: اونجا!

پشت سرشو نگاه کرد. در کابينتو باز کرد و خورد به سرش.

romangram.com | @romangram_com