#حصار_تنهایی_من_پارت_1332
گفت: ولي اين اولين بارمه که مي خوام يکي رو به خاطر عشقم ببوسم.
- که اونم نمي ذاره!
- آره والا!
از تخت اومدم پايين و نگاش کردم. بالاخره از دستش رها شدم! نگاش کردم. صورت معصوم و مهربوني داشت. مي ترسم دوستش داشته باشم. دلم نمي خواد عاشقش بشم، بعد بکشنش.
گفت: هنوز از نگاه کردنم سير نشدي؟! خب بشين يه دل سير نگام کن، بعد برو!
- خيلي خوشگلي نگات کنم؟!
- اگه نيستم، چرا يک ساعته نگام مي کني؟
- داشتم در موردت تصميم مي گرفتم!
- خب به کجا رسيد؟
- شرمنده... جواب نئه!
اخماش تو هم شد.
خنديدم و گفتم: تو چرا شبا به من مي گفتي بيام برات کتاب بخونم؟
- نمي گم!
romangram.com | @romangram_com