#حصار_تنهایی_من_پارت_1331
با خوشحالي گفت: يعني الان دوستم داري؟!
- نه... ولي بهش فکر مي کنم!
دستمو گذاشت رو قلبش و گفت: ببين؟ تو رو صدا مي زنه!
حسش مي کردم. قلبشو که آروم آروم مي زد؛ بعد شروع کرد به تند تند زدن. ضربان قلبش ضربان قلبمو برد بالا. انگار قلبش دنبال دستاي من بوده که اونقدر محکم به قفسه سينش مي کوبيد. اگه مي تونست يا اجازه داشت، حتما از سينه ی آراد مي زد بيرون.
نگاش کردم. چشماي خمار و مهربون سبزشو بهم دوخت. دستمو برداشتم و گفتم:
- شيلنگاتو از روم بردار، مي خوام برم!
صورتشو آورد جلو.
گفتم: نکن آراد... مي دوني دوست ندارم، بازم اينکارو مي کني.
اخم کرد. پاشو از روم برداشت و گفت: بدجنس! چرا نمي ذاري ببوسمت؟
- بذار دوستت داشته باشم، بعد... دلم نمي خواد از روي هوس و شهوت ببوسمت.
پاشو برداشت و گفت:
- پس هر وقت گذاشتي ببوسمت يعني دوستم داري!
نشستم.
romangram.com | @romangram_com