#حصار_تنهایی_من_پارت_1329


خواستم برم، بازومو گرفت و انداختم رو تخت.

گفتم: آراد ولم کن!

منو گرفت تو بغلش و گفت: کي اخم پيشي منو درآورده؟ بگو همين الان جلوت سرشو مي برم!

خنديدم و گفتم: زود باد مي کني!

- دوستم داري؟!... بگو آره ديگه؟ دلمو نشکن!

- مگه تو دلم داري؟

- يه دونه دارم، اونم بخشيدمش به تو!

- اوني که مي ره خواستگاري، يه هفته وقت مي گيره؛ اونوقت تو ديشب گفتي، الان جواب مي خواي؟

- چي کار کنم؟! اولين باره تو عمرم يه دختري رو دوست دارم. خب چيکار کنم که دوستم داشته باشي؟ مي خواي تا يک ماه تو انباري زندانيم کني؟ يا مثل کيسه بوکس منو بزنی؟ اصلا هر بلايي که دوست داشتي سرم بيار؛ گردن من از مو باريک تر!

تا حالا هيچ پسري اينجوري بهم ابراز علاقه نکرده بود. تو دلم جشن به پا شده بود. هم مي خواستم از دستش ندم، هم مي خواستم اذيتش کنم.

گفتم: آراد!

- بگو عمرم!

صداي تالاپ و تولوپ قلبم که به سينم مي خورد، مي شنيدم. چقدر خوشم اومد اينجوري صدام زد.

romangram.com | @romangram_com