#حصار_تنهایی_من_پارت_1328


- خوابم مياد. ولم کن!

ازم جدا شد و گفت: همين جا بخواب.

دستشو پس زدم و گفتم: نمي خوام؛ اتاق خودم راحت ترم.

- تو خماري مي ذاريم؟!

- شب بخير.

- شب بخير... ماهم!

پشت سرمو نگاه نکردم. يه راست رفتم به اتاقم. نمي خواستم به هيچي فکر کنم. نه به ابراز علاقه ی آراد، نه به تصميمي که مي خوام راجع بهش بگيرم. چشمامو بستم و خوابيدم.

***

صبح به طرف اتاقش رفتم . درو باز کردم؛ نگاش کردم. دوباره همه حرفاش دوباره تو سرم پيچيد. توي نگاهش دروغ نبود. شايد منم دوستش دارم اما جرات گفتنشو نداشتم. شايدم مي ترسيدم. لب تخت نشستم.

دستمو گذاشتم رو شونش و صداش زدم.

- آراد...آراد؟

تکون نخورد. چند بار ديگه صداش زدم. بازم تکون نخورد. نقشش قديمي بود!

گفتم: آراد بلند شو!

romangram.com | @romangram_com