#حصار_تنهایی_من_پارت_1326


- آراد تمومش کن!

- وقتي تو شمال منو به جاي علي اشتباهي بغل کردي، همونجا کار دستم دادي و فهميدم عاشقت شدم... اين دختر شيرين زبون و شيطون، فقط مال من بود. تمام سهمم از اين دنياي غم و تنهايی، آيناز بود ... نمي خواستم با کسي تقسيمش کنم ... آيناز من...

داد زدم: نمي خوام بشنوم!

- دوست دارم!

- من دوست ندارم ... يه بار بهت گفتم با اين نقشه ی مزخرفت نمي توني منو عاشق خودت کني ... حالا اين صحنه تئاتر رو جمع کن!

بلند شدم.

خواستم برم که گفت: به خدا نقشم نيست؛ دوست دارم... من با يه نگاه عاشق نشدم. عشقت ذره ذره وارد وجودم شد... قدر عشقتو مي دونم.

شمرده گفتم: دوست...ندارم!

- چرا؟! مگه من از علي چي کم دارم؟! من که به اندازه ی اون خوشگل هستم؛ پولم که دارم. فقط بلد نيستم آشپزي کنم.

خندم گرفته بود. آشپزي مي خواستم چيکار؟!

گفتم: آراد بذار خدمتکارت بمونم. برو با فرحناز ازدواج کن. حاضرم بهش بگم خانم اما تو رو دوست نداشته باشم.

- يه دليل بيار که چرا دوستم نداري؟

- چون تو يه قاچاقچي هستي.

romangram.com | @romangram_com