#حصار_تنهایی_من_پارت_1325


تو سالن پذيرایي رو به روي هم نشستيم.

گفتم: خب! سر تا پا گوشم! بفرماييد!

از استرس دستش عرق کرده بود و به هم مالششون مي داد. حرف زدن براش سخت بود. انگار داشت حرفاشو سبک سنگين مي کرد.

گفتم: آراد!

لبخندي زد و گفت: برام سخته ... نمي دونم از کجا شروع کنم؟

- هر شروعي بالاخره يه پاياني داره. از يه جايي شروع کن.

- من بیست و هشت سالمه و تا حالا به هيچ دختري ابراز علاقه نکردم. چون فکر مي کردم همه ی دخترا عين همن. فقط قيافه هاشون فرق مي کنه. از طرف ديگه، انقدر به خودم اطمينان داشتم که به هيچ دختري دل نمي بازم. دختراي اطرافم انقدر از خوشگلي و قد و پولم تعريف مي کردن که غرور بچه گونه اومد سراغم و خودمو جلوی همه، حتي پسرا برتر مي ديدم... فکر مي کردم ديگه هيچ کس به من نمي رسه. همه ی دخترا براي يه نگاه من مي مردن. اما همه چي اونطور که دلم مي خواست پيش نرفت...

حوصله حاشيه نداشتم.

گفتم: آراد! دختره کيه؟!

لبخندي زد و گفت: همه چي طبق روال عادي پيش مي رفت تا اينکه سر و کله ی يه دختر تو زندگيم پيدا شد... با بقيه فرق داشت. عجيب و جالب بود. يه چيزي تو وجودش بود که منو ناخودآگاه به طرف خودش مي کشيد... ازش خوشم اومده بود. مي خواستم بهش نزديک بشم اما اون ازم دور مي شد ... نمي دونم چرا؟! شايد کينه، تنفر... هر چي بود، بهم بي توجه بود... من هر روز بهش علاقمند مي شدم، اون هر روز متنفر... من از کل کل کردن باهاش خوشم مي اومد؛ هميشه از اين که کم نمي آورد لذت مي بردم.

دلم لرزيد. امکان نداشت. دارم اشتباهي مي شنوم. داره مزخرف مي گه.

سرمو تکون دادم و گفتم: آراد! نه!

- شب يلدا يادته؟ با فرحناز دعوات شد و با علي رفتي بيرون؟! وقتي برگشتي، جلوی من بوسيدت. از روي عمد. چون مي دونست دارم ميام طرفش. اون موقع يه حس ماليکت بهت پيدا کردم. حس کردم تو مال من بودي. علي حق نداشت تو رو ازم بگيره.

romangram.com | @romangram_com