#حصار_تنهایی_من_پارت_1322
اما آراد قبول نکرد دوباره بخونه. فرحناز يه نگاه تند و عصبي بهم انداخت. سرمو انداختم پايين و ديگه تا آخر مهموني آراد پيشم نيومد و فقط نگام مي کرد. منم يا با ندا و کامليا حرف مي زدم، يا آبتين و پرهام سر به سرم مي ذاشتن.
آرادم تو چنگاي فرحناز اسير بود و نمي تونست حتي يک سانت تکون بخوره. اما تمام حواسش پيش من بود. رقص و پايکوبي و خوردن شيريني و شام تموم شد.
ساعت نزديک یک بود. ؟!
آراد اومد پيشم و گفت: بريم؟
- زود نيست؟
- بخاطر فرحناز مي گم. به زور از زير دستش فرار کردم. مي ترسم مثل اونشب قشقرق به پا کنه!
- باشه، تو برو، من از امير و مونا خداحافظي کنم، ميام.
- باشه. فقط زود که فرحناز نبيندت.
- انگار فرحناز پليسه و ما هم داريم جنس قاچاق مي کنیم!
خنديد و رفت بيرون. پيش امير و مونا رفتم؛ بازم تبريک گفتم و ازشون خداحافظي کردم.
خدا رو شکر فرحناز با چند نفر مشغول خوردن و خنده بود. زودي جيم شدم؛سوار ماشين شدم و راه افتاديم.
romangram.com | @romangram_com