#حصار_تنهایی_من_پارت_1323


انقدر جام راحت بود که لم دادم و خوابيدم .

سرمو گذاشتم رو شيشه و گفتم: امير مي گه يکي رو دوست داري.

- ديگه چي گفت؟

- هيچي... فقط اينکه يکي رو دوست داري.

نفس راحتي کشيد.

گفتم: بهش بگو.

- چي بگم؟! بگم دوستت دارم؟! فکر مي کني قبول مي کنه؟! مي شناسمش؛ حتما مي گه نه.

- خب از بلا تکليفي که بهتره؟

- آره بهتره ولي من نمي خوام ازش نه بشنوم.

- از بس از خود راضي هستي! فکر مي کني به هر کي ابراز علاقه کني، در جا مي گه باشه. اون همه هارت و پورت مي کردي که کسي رو حرف آراد نه نمياره، کشکه؟! جلوی يه دختر کم آوردي؟! يه پسر هیجده ساله به من گفت دوست دارم؛ تو به اندازه ی اون جرات نداري؟!

با حالت عصبي گفت: کي همچين غلطي کرده؟!

- اينجا نه... پسر همسايمون ... تو شهر خودمون.

عصبانيتش فرو کش کرد و با لبخند گفت: پسره عاشق چي تو شده بوده؟!

romangram.com | @romangram_com