#حصار_تنهایی_من_پارت_1320
امير پشتمو نگاه کرد و با لبخند گفت: گلوله آتشين اومد!
پشتمو نگاه کردم، ديدم آراد دقيقا عين گلوله آتشين مياد طرف ما! وقتي بهم رسيد، کت اميرو از رو شونم برداشت و داد به امير و گفت:
- خجالت نمي کشي زنتو ول کردي اومدی سراغ آيناز؟! نکنه داري بهش مي گي پشيمون شدي؟! فکر نمی کني براي اين کارا دير شده؟!
امير با لبخند به حرفاش گوش مي داد.
دستشو گذاشت رو شونه آراد و گفت: آينازو بيار تو، هوا سرده، سرما مي خوره!
با چند قدم ازمون دور شد.
آراد گفت: چي بهت مي گفت؟ نکنه بازم مي خواست پيشش برگردي؟
نگاش کردم و گفتم: آراد سردمه؛ بريم تو؟
- بريم.
حوصله کسي رو نداشتم. تمام مدت مهموني، يه جا نشسته بودم که سيروس پيداش شد. آراد از وقتي باباش اومد نتونست يه ذره از فرحناز جدا بشه. سيروس اونقدر چشم چرون بود و به همه ی زنا و دخترا نگاه مي کرد؛ خدا رو شکر چشمش به من نيفتاد! يکي دو ساعت نشست، بعد رفت.
بعد از رفتنش، يه نفس راحت کشيدم. اگه منو مي ديد، حتما يه حرفي ديگه تحويلم مي داد. موقع رقص، همه وسط بودن جز من. خيلي التماس و خواهش کردن ولي از جام تکون نخوردم.
وقتي موسيقي تموم شد، آراد رفت پيش خواننده ی محترم و دم گوشش يه چيزي گفت.
پسره با خوشحالي سري تکون داد و گيتارشو بهش داد، بعد تو ميکروفون اعلام کرد آراد مي خواد بخونه.
romangram.com | @romangram_com