#حصار_تنهایی_من_پارت_1319


- نه منظورم اينه که...

- مي دونم چي مي خواي بگي... من تا يک هفته پيش به ازدواج با کسي فکر نمي کردم.

- اگر فکر نمي کردي، چرا انقدر زود با مونا ازدواج کردي؟!

خنديد و گفت: شاکي هستي؟

- نه... مي خوام بدونم چرا اين مدت که تو و مونا همديگه رو دوست داشتين، جلوی چشماي اون، به من محبت مي کردي؟

- آخه دختر خوب! من که گفتم تا يک هفته پيش به ازدواج فکر نکرده بودم؟!

- يعني مي خواي بگي دقيقا روزي که آراد تو بيمارستان بستري بود و به من گفتي داري ازدواج مي کني، هنوز از مونا خواستگاري نکرده بودي؟!

- آره!

- مي شه واضح تر حرف بزني؟ نمي فهمم چي مي گي!

با لبخند گفت: خب راستش تا قبل از اينکه تو وارد زندگي من بشي، من ديگه اميدي به ازدواج نداشتم. چون هر جا براي خواستگاري مي رفتم، مي گفتن نه... ديگه خسته شده بودم و بي خيال زن و زندگي شدم. مي خواستم تا آخر عمر تنها زندگي کنم؛ چون مي دونستم با اين مشکلي که من دارم، هيچ دختري حاضر به ازدواج با من نمي شه. وقتي پات به زندگيم باز شد و محبت هايي که بهت مي کردم، نگاه هاي مونا رو حس کردم. اولش شک کردم بهم علاقه داره. تا اينکه شب نامزدي کامليا ازم سوال کرد که مي خوام با تو ازدواج کنم؟ همون موقع از نگاه و طرز سوال کردنش فهميدم که دوستم داره.

منم بهش گفتم آيناز بگه بله، منم باهاش ازدواج مي کنم، بگه نه... اصرار نمي کنم.

- يعني فقط منتظر جواب من بودي؟

- نه... يه چيز ديگه اي هم بود که مي گذرم ... بخاطر همين، اون روز ازت سوال کردم منو دوست داري يا نه؟ که خيلي سريع گفتي نه. منم همون روز رفتم و با مونا حرف زدم و گفتم نمي تونم بهش بچه اي بدم و اونم چون از مشکلم خبر داشت، خيلي زود قبول کرد و گفت من تو رو بخاطر بچه نمي خوام. خودتو دوست دارم.

romangram.com | @romangram_com