#حصار_تنهایی_من_پارت_1318
گفت: مي شه يه خواهشي ازت کنم؟!
- بله!
- به آراد کمک کن... اون يکي رو دوست داره اما جرات گفتنشو نداره. نه اينکه خجالت بکشه؛ مي ترسه ازش نه بشنوه.
- مگه تو مي دوني کيه؟
با لبخند گفت: خب نه... ولي از حالتش مي فهمم به يکي علاقه داره.
- چه کاري از دست من برمياد؟
- باهاش حرف بزن، ببين دختره کيه؟... چند سالشه؟ اسمش چيه؟ از زير زبونش بکش بيرون.
نگاه! من تازه مي خواستم آرادو دوست داشته باشم! اينم از شانس منه ديگه؟!
با ناراحتي گفتم: باشه باهاش حرف مي زنم.
- ممنون... مي خوام آراد زودتر، از اين حصار تنهاييش بياد بيرون. هر چي تو اين بیست و هشت سال تنهايي کشيده، بسشه.
يه حسي بهم مي گفت امير مي دونه دختره کيه اما نمي دونم چرا نمي گفت؟
گفتم: از کي تصميم گرفتي ازدواج کني؟
- از وقتي فکر کردم ديگه نمي تونم تنهايي زندگي کنم.
romangram.com | @romangram_com