#حصار_تنهایی_من_پارت_1317
ازم جدا شد و گفت: ممنون!
به امير گفتم: مبارکه. انتخابت عالي بود!
لبخندشو جمع کرد و گفت: ممنون... بيا بيرون کارت دارم.
- از خانمت اجازه بگير؛ بعد بگو بيا!
مونا: عزيزم راحت باش! من به اميرعلي اعتماد دارم.
- بيا! اينم اجازه که صادر شد. حالا بريم؟
از زير نگاه هاي سنگين آراد، بيرون رفتيم. تو هواي سرد اسفند ماه، زير يه درخت وايساديم.
گفت: چرا قيافت انقدر گرفته ست؟!
- آيناز اگه خوشحال باشه جاي تعجب داره... نه وقتي گرفته ست!
از سرما دست به سينه وايساده بودم. يه کتي رو شونم نشست. سرمو بلند کردم.
امير با لبخند گفت: هنوز به سرماي اينجا عادت نکردي؟!
- نه... سعي مي کنم به چیزی عادت نمي کنم.
کتش گرم بود، مثل هميشه. مثل مهربونياش و محبتاش؛ مثل خندهاش و خونگرميش.
romangram.com | @romangram_com