#حصار_تنهایی_من_پارت_1316


- آيناز تو رو خدا گريه نکن!

با تعجب گفتم: من که گريه نمي کنم؟!

- جدي؟! فکر کردم داري گريه مي کني!

خنديدم و گفت: مي گم از اين ليلي من خبر نداري؟

- راستش...

يهو صداي دست زدن اومد. برگشتم، ديدم امير و مونا دارن ميان. براشون دست زدم. نمي دونم اون لحظه چه حسي داشتم؟ بين خوشحالي و حسادت و ناراحتي و بغض، گير افتاده بودم. اين خوشبختي حق اميره. اشکام سرازير شد. اشک شوق بود. هنوز تو خلقت خودم موندم! تا چند دقيقه پيش داشتم از حسودي مي مردم، الان با دیدن خوشحالي امير، خوشحال شدم و اشک مي ريزم!

رو به رومو نگاه کردم. آراد نگام مي کرد. اشکامو پاک کردم. وقتي سر امير خلوت شد، رفتم پيششون. داشتن با هم حرف مي زدن.

گفتم: سلام... مزاحم نيستم؟!

دوتاشون با ديدن من، بلند شدن.

امير با لبخند گفت: سلام... فکر نمي کردم بياي!

- چرا؟! به خاطر فرحناز مي گي؟... من انقدر اين خواهرتو دوست دارم!

دوتاشون خنديدن. مونا بغلم کرد.

گفتم: مبارکه. خوشبخت بشين.

romangram.com | @romangram_com