#حصار_تنهایی_من_پارت_1315


رو به روم وايساد و گفت: اين ماشين آراده؟!

- بله!

- سوئيچش پيش تو چيکار مي کنه؟!

- من خدمتکارشم. پس رانندشم حساب مي شم ديگه؟

سوئيچو از دستم کشيد. ديديم آراد رو پله ها وايساده و نگامون مي کنه.

فرحناز گفت: مگه اينکه تو پُست خدمتکاريت بتوني سوار همچين ماشيني بشي. داداشم فهميد چه گدا صفتي هستي که نگرفتت؛ داداشم با شعوره؛ مي فهمه وصله ی تن ما نبودي!

فقط نگاش کردم. رفت سمت آراد. منم با قدم هاي آهسته و سنگين از غم حرفاي فرحناز، راه مي رفتم.

فرحناز آرادو بغل کرد و گفت: چرا بهم نگفتي فراري خريدي؟! ترسيدي شيريني بخوام؟! شامم قبول مي کردم!

با همون حالت راه رفتن از کنارشون رد شدم. فرحناز هنوز دستش دور گردن آراد بود.

گفت: آراد ببخش باهات قهر کردم. مي دونم کارم بچه گونه بود. به خدا به دايي هيچي نگفتم. حالا آشتي؟!

رفتم تو، يه گوشه وايسادم. يکي آبميوه بهم تعارف کرد. سرمو بلند کردم، ديدم پرهامه.

گفت: چي شده؟... باز فرحناز کرک و پرتو ریخته؟!

آبميوه رو برداشتم و گفتم: خيلي وقته بال و پري ندارم!

romangram.com | @romangram_com