#حصار_تنهایی_من_پارت_1314
- چي؟
- پيچ پيچي!
پوفي کرد و گفت: ببين! من حريفت نمي شم ولي خواهش مي کنم با اين پسره حرف نزن. باشه؟
- چيه؟ مي ترسي بدزدنم؟!
- آره!
- مال بد، هميشه بيخ ريش صاحبشه! نترس! کسي به من دست نمي زنه!
با کلافگي گفت: واي... آيناز! ديوونم کردي! اصلا با هر کي دلت خواست، حرف بزن!
اينو گفت و رفت. حالا چرا عصباني شد؟ من که چيزي نگفتم!
يه آقايي اومد تو و داد زد: ماشين فراري مال کيه؟ بيايد برش داريد!
همهمه اي ايجاد شد. همه به هم نگاه مي کردن ببينن فراري مال کيه؛ سوئيچم پيش من بود. آرادم به من نگاه مي کرد. حالا بيا درستش کن! فرحنازم دوربين شکارياشو گرفته طرف آراد، ببينه مال اونه يا نه. خيلي آروم و ريلکس، با دنيايي از آشوب و استرس بلند شدم، رفتم طرف مرده و آروم گفتم:
- الان جابه جاش مي کنم!
مرده با تعجب گفت: ماشين شماست؟
چيزي نگفتم و اومدم بيرون. مرده هم پشت سرم اومد. ماشينو جاي ديگه پارک کردم. هنوز تو ماشين بودم، ديدم فرحناز عصبي مياد طرف من. با اون کفشاي پونزده سانتيش، به زور راه مي رفت. اصلا حوصله دعوا کردن نداشتم. اومدم پايين، درو بستم و دزدگيرو زدم.
romangram.com | @romangram_com