#حصار_تنهایی_من_پارت_1312


- آبتين کجاست؟

- اونجاست. با پرهام و چند تا دوست ديگه داره حرف مي زنه.

- دوستش داري؟

- اوهوم... آبتين پسر خوبيه. زيادي مهربونه و شوخ طبع. از اينکه حرفتو گوش کردم، پشيمون نيستم.

- خوشحالم!

چند دقيقه بعد از اينکه کامليا رفت، نگاه يکي رو حس کردم. سرمو بلند کردم، ديدم يه پسر به چه خوشگلي و نازي، نگام مي کنه. يه لبخند زد. جوابشو ندادم؛ سرمو چرخوندم، ديدم آراد با اخم نگام مي کنه. با سرش اشاره کرد برم جاي ديگه بشينم!

ابرومو بردم بالا، يعني نمي رم! حرصش بيشتر شد و لبشو به دندون گرفت. دوباره با ابرو اشاره کرد بلند شم! شونمو انداختم بالا.

پسره کنارم نشست و گفت: سلام!

با لبخند گفتم: سلام!

- تا حالا نديده بودمتون؟

- کم سعادتي از من بوده! شما ببخشيد!

خنديد و گفت: نفرماييد... مي تونم اسمتون رو بپرسم؟!

- آيناز!

romangram.com | @romangram_com