#حصار_تنهایی_من_پارت_1311


لبخند زدم و گفتم: مي خواي دوستت داشته باشم؟! که بعدش تا آخر عمرم، مجرد بمونم و کلفتي خودت و زن و بچتو کنم؟!

لبخند زد و رفت تو. پالتومو دادم به يه خانم و رفتم تو. کسي رو نمي شناختم. فرحناز با حالت قهر به آراد که گوشه اي با چند تا پسر نشسته بود، نگاه مي کرد. روي يه مبل نشستم.

کامليا منو ديد و اومد پيشم نشست و گفت: سلام!

- سلام ... خوبي؟

- ممنون. چرا امشب اينجوري اومدي؟

- چه جوري؟

- نه به شب نامزدي من که شده بودي سيندرلا، نه به الان، با اين کت و دامن و شال!

- نامادری سيندرلا! نه؟!

خنديد و گفت: نه... ولي بدون شال و روسري خوشگلتري!

- اون دفعه به اصرار امير بود که اون بلاها رو سر خودم آوردم. به جهنمش هم نمي ارزه! اينجوري هم راحت ترم.

- بخاطر ازدواج اميرعلي که ناراحت نيستي؟

- نه... مبارکش باشه. مونا دختر خوبيه. مي تونه خوشبختش کنه.

- ممنون.

romangram.com | @romangram_com