#حصار_تنهایی_من_پارت_1310
- حالا که علي ازدواج کرده، کس ديگه اي رو دوست نداري؟
منظورشو فهميدم.
با لبخند گفتم: نه... هنوز بهت علاقه اي ندارم!
- چه زود حرفامو مي گيري!
- اين از خصلت آينازه!
- بعد از جشن، بايد يه چيزي بهت بگم.
- خب الان بگو!
- نمي شه... چون داريم مي رسيم. حرفام نيمه تموم مي مونه.
ماشينو پارک کردم و پياده شدیم. تو باغ جشن گرفته بودن. خيلي شلوغ تر از جشن نامزدي کامليا بود. چند قدم رفتم.
آراد دستشو گذاشت دور کمرم و گفت: نمي خوام با اخم ببينمت!
- سخته... بهش عادت کرده بودم. راستش دوستش ندارم، فقط يه حس حسادت دارم!
- مي دونم... اگه يکي، دوستت داشته باشه يا، يکي رو دوست داشته باشي، ديگه اين حسو نداري.
تو چشماي سبز پر رنگش نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com