#حصار_تنهایی_من_پارت_1309
چيزي نگفتم.
گفت: منم با محبتاي علي بزرگ شدم. بخاطر همين دوستش دارم. هيچ وقت بهم اخم نکرد. البته تا قبل از اينکه تو بياي! هر وقت بهش نياز داشتم، کنارم بود. حالم بد بود مي فهميد... فراموشش کن!
با لبخند گفتم: چطور فراموشش کنم وقتي قراره حداقل ماهي يه بار ببينمش؟!
- منظورم عشقش بود!
- باشه!
- تو چرا بازم با يه دست رانندگي مي کني؟!
- عادت کردم.
اون یکي دستمم گذاشت رو فرمون و گفت: دو دستی کنترلش راحت تره.
- عين اين مامان بزرگاي نگران مي موني!
خنديد و گفت: منظورت بابا بزرگه ديگه؟
- نه... مامان بزرگ!
بعد چند دقيقه سکوت گفت: آيناز؟
- بله؟
romangram.com | @romangram_com