#حصار_تنهایی_من_پارت_1308


آراد صداي موسيقي رو بلند کرد و گفت: چرا ساکتي؟!

- چي بگم؟

- نمي دونم... يه چيزي بگو؛ فقط ساکت نباش.

- خب... ممنون که گذاشتي رانندگي کنم. اونم ماشين نو دست نخوردت!

- يه چيز ديگه بگو!

نگاش کردم و گفتم: چي مي خواي بدوني؟

- از اينکه داريم مي ريم عروسي علي ناراحت نيستي؟! اگه دوست نداري، همين الان برمي گرديم خونه.

- يه بار گفتم؛ من از ازدواج امير ناراحت نيستم. اون حق داره با هر کسي که دوست داره، زندگي کنه.

- آره... ولي نمي تونم باور کنم کسي که انقدر بهت محبت مي کرد و نمي ذاشت آب تو دلت تکون بخوره، بتوني به اين راحتي ازش بگذري.

آراد دستمو خونده بود. فهميد ناراحتم. اما نفهميد از روي حسادت دخترانمه. واقعا اميرو بخاطر مهربونياش و اون محبت بي حد و اندازش که حتي مادرمم برام نکرده بود، دوست داشتم. يه حس تملک بهش پيدا کرده بودم. حسي که مي خواستم هميشه بدون ازدواج مال من باشه. لعنت به اين حسادت! خدا کنه زودتر جشن تموم بشه، چون نمي تونم کنار کس ديگه اي ببينمش. خوش به حال مونا!

- آيناز کجايی؟!

- ها؟! چي گفتي؟

- مي گم هنوز علي رو دوست داري، بگو چشم... تو فکرش بودي، نه؟

romangram.com | @romangram_com