#حصار_تنهایی_من_پارت_1306


پوزخندي زد و گفت: کو مو؟! نصف بند انگشتم که نمي شه؟

- همينم غنيمته!

- چرا من هر چي مي گم، تو يه چيزي مي گي؟

- اگه نگم که آيناز نيستم؟

بلند خنديد. کسايي که تو کافي شاپ نشسته بودن، نگامون کردن. آراد با خنده بهشون گفت:

- ببخشيد! معذرت مي خوام!

***

شب مهموني فرا رسيد. حاضر شدم. لباسم مثل اون سري نبود. کت و دامن پوشيدم؛ پالتومم روش. يه شال انداختم رو سرم و اومدم بيرون. تو حياط منتظرش بودم. نيومد خواستم برم تو که از در عمارت اومد بيرون.

نگام کرد و با لبخند گفت: خوشگل شدي!

خاک قند تو دلم آب شد!

خودمو جمع کردم و گفتم: ممنون؛ بريم!

تو حياط منتظر موندم ماشينو بياره. با يه ماشين اومد بيرون.

با دهن باز و چشاي گشاد نگاه کردم و گفتم: فراري؟!! براي خودته؟!

romangram.com | @romangram_com