#حصار_تنهایی_من_پارت_1301


- خب صبر کن، برم لباس بپوشم.

تو حياط روی نيمکت نشستم.

خاتون اومد بيرون و گفت: بريم.

به چادر مشکيش نگاه کردم. گفتم: بابا خوش تيپ! تو با من بياي که ديگه کسي منو تحويل نمي گيره؟

خنديد و گفت: زبون نريز! راه بيفت!

دستمو انداختم دور شونش و گفتم: چشم!

از خونه اومديم بيرون. تو کوچه راه مي رفتيم که يکي بوق زد. برگشتيم. ديدم آراده. با دست اشاره کرد سوار شيم. به فرحناز که داشت لبشو از حرص مثل سيب زميني پوست مي گرفت نگاه کردم. با خاتون پشت ماشين شاسي بلندش نشستيم. معلوم بود قبل از سوار کردن ما کلي دعوا کردن. ماشين راه افتاد.

خاتون گفت: آقا دستتون درد نکنه! شايد مسيرمون يکي نباشه.

فرحناز: اتفاقا منم همينو بهش گفتم؛ که يکي مثل اين دختره، چه پولي داره که بخواد خرج کنه؟

آراد: از تو که هميشه ی خدا جيبت خاليه که بهتره؟ حداقل اون هزار تومن تو کيفش پيدا مي شه. تو چي؟ بدتر از غارت شده ها مي موني.

فرحناز با حرص و عصبانيت گفت: خيلي بي چشم و رويي... من عين غارت شده ها مي مونم؟! اين همه سوغاتي برات آوردم، مي دوني قيمت هر کدومش چقدره؟!

- اول، منت نذار بخاطر دو تا تيکه پارچه؛ دوم، سي برابر اين سوغاتيا، از من پول کشيدي! سوم، پول سفرتو که من دادم، از کجا معلوم که سوغاتيا رو هم با پول خودم نخريده باشي؟!

خاتون چادر رو گذاشت رو سرش و خنديد و منم سرمو انداختم پايين.

romangram.com | @romangram_com