#حصار_تنهایی_من_پارت_1302
يهو فرحناز آتيش گرفت و داد زد: ماشينو نگه دار!
آراد سريع وايساد.
فرحناز گفت: به دايي مي گم به خاطر اين دختره، چي به من گفتي.
رفت پايين و درو محکم بست.
آراد برگشت و گفت: خاتون مي توني برگردي؟!
خاتون که هنوز آثار خنده رو لبش بود، گفت: بله آقا ... زيادم دور نشديم.
درو بازکرد، پياده شد و به من گفت: بيا جلو بشين.
- حداقل کمي دور، شو فرحناز نبينتمون.
- برام مهم نيست، بيا جلو.
- مي ترسم بره به بابات بگه.
- نمي گه... بيا!
پياده شدم، جلو نشستم. نه! مثل اينکه خدا هوامو داره! نذاشت دلم بشکنه! توی اين ماشين شاسي بلندا هم انگار آدم تو کشتي نشسته!
گفت: کجا رفتي؟!
romangram.com | @romangram_com