#حصار_تنهایی_من_پارت_1300
با نااميدي به بالا اشاره کردم و گفتم: اتاقش!
- تو براي چي لباس پوشيدي؟
- هيچي... با خاتون مي خوام برم سبزي بخرم.
- آها! خوش بگذره!
پوفي کردم. از پله ها رفت بالا. اي خدا! خوشي به ما نيومده! فکر کنم بايد با خاتون برم خريد. از عمارت اومدم بيرون. با بي حوصلگي راه مي رفتم. رفتم خونه.
خاتون منو ديد و گفت: چي شده مادر ... مريضي؟
- من نه، ولي فرحناز چرا!
- چي؟
- هيچي... با من مياي خريد؟
- مگه قرار نبود با آقا بري؟
- ديگه نه... مياي؟
- باشه ولي نهار چي؟
- جلدي بر مي گرديم!
romangram.com | @romangram_com