#حصار_تنهایی_من_پارت_1299


قهوه رو که دادم، رفتم آشپزخونه. تا وقتي رفتن، از جام تکون نخوردم. وقتي رفتن، وسايل پذيرايی رو جمع مي کردم، ديدم آراد به سوغاتيا نگاه مي کنه.

گفتم: چيه خوشت نمياد؟!

- آخه تو نگاه کن چي خريده؟! کفش و لباس تو اين مملکت نبود که رفته از اونجا کول کرده آورده؟!

نگاه کردم. چند جفت کفش و چند دست لباس و پالتو و سه چهار تا شيشه عطر.

خنديدم و گفتم: مهم اينه که به يادت بوده!

- من دوست ندارم اينجوري به فکرم باشه.

بلند شد و گفت: خودت يا خاتون اينا رو بذاريد يه اتاق ديگه.

- باشه.

بي حوصله و کسل بود. از اون روزايي که حال و حوصله ی کسي رو نداشت.

***

دو روز مونده بود به جشن عروسي اميرعلي. امروز قرار بود با آراد بريم خريد ولي مي دونستم با وجود فرحناز امکان پذير نيست ولي به خودم اميدواري مي دادم که مي تونم با آراد برم خريد.

حاضر و آماده، منتظر آراد تو سالن وايساده بودم که در عمارت باز شد و فرحناز با خوشحالي اومد تو و گفت:

- آراد کجاست؟!

romangram.com | @romangram_com