#حصار_تنهایی_من_پارت_1298


فرحناز: يکيتون بريد صداش بزنيد.

خواستم برم که داد زد: تو، نه!

قلبم ايست کرد.

گفت: با تو نبودم، با خاتون بودم!

دختره معلوم نيست چه مشکلي داره؟! همين الان گفت يکيتون بريد، بعد مي گه با خاتون بودم. انگار خاتونو دو تا مي بينه! رفتم آشپزخونه تا مثل هميشه براي خانما قهوه ترک درست کنم.

خاتون اومد تو و گفت: خدا به داد آقا برسه! معلوم نيست دختر و مادر چه نقشه اي براي بچه کشيدن که با اين همه سوغاتي اومدن.

خنديدم و گفتم: سوغات فرنگ فرحناز خانمه!

- مگه کجا بوده؟

- خبر نداري؟ خانم لندن تشريف داشتن!

- نه والا! ... مي گم چند روزي پيداش نيست؟

قهوه رو حاضر کردم، بردم بالا. هنوز آراد نيومده بود. دوتاشون، با غرور نشسته بودن. قهوه رو گذاشتم جلوشون که آراد اومد.

گفت: سلام!

نگاش کردم. اخم داشت. فرحناز پريد بغلش و ماچش کرد. به مامانش نگاه کردم، شايد يه اخمي، يه اِهمي، يه اُهمي، يه کوفتي، يه زهر ماري! هيچ! بي بخار تر از دخترش بود! آراد بدون اينکه فرحنازو ببوسه، رفت پيش عمش. اونم اين بدبختو زير لگد بوس و ماچ گرفت. خندم گرفته بود. عين ربات وايساده بود، اينا ماچش مي کردن! چقدر خوشش مياد!

romangram.com | @romangram_com