#حصار_تنهایی_من_پارت_1297
با لبخند خوند: «شب تار است و گرگان مي زنن ميش/دو زلفانت حمايل کن بوره پيش/ از آن کنج لبت بوسي به مو ده/ بگو راه خدا، دادم به درويش!»
با هم خنديدیم. دستشو دراز کرد و گفت: در راه خدا، يه بوس بده ديگه!
با خنده گفتم: من حاضر نيستم به توی درويش نگاه کنم، چه برسه بخوام بهت بوس بدم!
از اتاقش اومدم بيرون. چه شعرايي هم برام مي خونه! صبحونشو خورد و رفت.
صبح کامليا بهم سر زد. بعد از اين همه مدت، نيم ساعت بيشتر ننشست و رفت. بعد از شام، فرحناز سر و کلش پيدا شد. در عمارتو باز کردم.
با اخم گفت: اينا رو از دستم بگير، دستم شکست.
هر چي سوغاتي آورده بود، داد دست من. خواستم درو ببندم که در باز شد و يکي گفت:
- هوي! آدم پشت دره ها!
مامانش، شمسي جونم تشريف آوردن! دختر و مادر براي آموزش ادب، تو يه کلاس ثبت نام کردن! پشت سر دخترش رفت تو. معلوم نبود چي خريده؟ خاتون تا منو ديد که به زور سوغاتيا رو گرفتم، اومد کمکم.
فرحناز داد زد: آراد... آراد جون!
شمسي، توي سالن پذيرايي نشست. به کمک خاتون سوغاتيا رو هم همون جا گذاشتيم.
فرحناز: آراد کجاست؟
گفتم: کتابخونه.
romangram.com | @romangram_com