#حصار_تنهایی_من_پارت_1294


- چي؟

منو از خودش جدا کرد و گفت: پس اشکات کو؟!

- من بدون اشک گريه مي کنم!

لبشو با حالت عصبي به دندون گرفت و گفت: نگو که دستم انداختي؟!

آروم ازش جدا شدم و گفتم: آره ... سر کارت گذاشتم... خيلي هالويي آراد!

دويدم.

داد زد: آيناز! مي کشمت!

صبحونه بردم اتاقش. رو ميز چيدم.

از حموم اومد بيرون و گفت: ناراحت نيستي؟

نگاش کردم و گفتم: از چي؟

- ازدواج امير ديگه؟!

- ما که اصلا همديگه رو دوست نداشتيم؛ پس ناراحت نيستم!

- ولي قيافت يه چيز ديگه مي گه. مي گه هنوز دوستش داري.

romangram.com | @romangram_com