#حصار_تنهایی_من_پارت_1293
داد زدم: نمي خوام... من فقط اميرو دوست دارم.
- باشه ... باشه! تو بيا پايين، من کاري مي کنم امير با تو ازدواج کنه. به خدا از ازدواج با مونا پشيمونش مي کنم... بيا پايين آني!
آني... صدا زدن اسمم از کجا به کجا رسيد! هول شدم. نزديک بود بيفتم که سريع اومد کشيدم طرف خودش. افتادم روش.
داد زد: دختره ی ديوونه! اين چه کاري بود مي خواستي بکني؟! اگه دوست داشت، انقدر راحت بهت نمي گفت داره ازدواج مي کنه... اين همه آدم، شکست عشقي خوردن، تو هم روش.
شمرده گفت: امير... ديگه... بر... نمي گرده!
عين خنگا و گيجا نگاش مي کردم.
پريدم بغلش و با حالت گريه گفتم: آراد!
- بله؟
- تنهام گذاشت. خيلي نامرد بود!
- خودتو ناراحت نکن!
- آراد!
- جانم!
- داره ديرت مي شه!
romangram.com | @romangram_com