#حصار_تنهایی_من_پارت_1292
- نمي گفتي هم مي کردم!
خواستم برم آشپزخونه، چشمم افتاد به راه پله اي که مي رفت به پشت بوم. ازشون رفتم بالا، درو باز کردم. واي! چقدر سرده! از لب پشت بوم رفتم. همه جا سفيد بود. دستمو باز کردم و خوندم:
«دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد/ گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد/ دوست دارم به پابوسي باران بروم/آسمان گفته که پا روي پرم نگذاريد/انقدر آينه ها را به رخ من نکشيد/اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد/چشمي آبي تر از آينه گرفتارم کرد/ بس کنيد اين همه دل دور و برم نگذاريد/ آخرين حرف من اين است، زميني نشويد/ فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد.»
- کجا به سلامتي مي خواي بري که از حال زمين بي خبرت نگذاريم؟
برگشتم. آراد با ترس وايساده بود.
گفت: بيا پايين
- چي؟
- اين راهش نيست. بيا پايين!
آروم آروم مي اومد سمتم.
دستشو دراز کرد و گفت: بيا پايين. به خدا با خودکشي امير برنمي گرده.
اين ديوونه فکر کرده من مي خوام خودمو بکشم؟!
گفتم: همه چي برام تموم شده... بعد از امير ديگه نمي خوام هيچ مردي رو ببينم.
- آخه چند نفر با خودکشي به هدفشون رسيدن که تو مي خواي دوميش باشي؟
romangram.com | @romangram_com