#حصار_تنهایی_من_پارت_1295
نگاش کردم و گفتم: قيافم دروغ مي گه... ايشاا... خوشبخت بشه.
- عشقت داره ازدواج مي کنه، اونوقت مي گي خوشبخت بشه؟! مطمئنم هنوز مي خوايش؟!
با ناراحتي نگاش کردم و گفتم: عشق من داره ازدواج مي کنه، تو غصه مي خوري؟!
- خب از بس بي خيالي!
- حرص نخور! چمنات در مياد!
- چي؟
- چمنات!
دستمو به صورتم کشيدم: ريشات!
خنديد و گفت: اين زبونت، پدر منو درآورده!
آروم زدم به صورتش و گفتم: شيرين زبون شدي!
خواستم در برم که سريع بازومو کشيد طرف خودش؛ ترسيدم.
گفت: بوست کنم؟!
با اخم گفتم: نه!
romangram.com | @romangram_com