#حصار_تنهایی_من_پارت_1290


- مگه هر کي هواي يکي ديگه داشت، يعني دوستش داره؟

- نمي فهمم چي مي گي؟... اگه همديگه رو دوست نداشتيد، پس اين غذا تو دهن هم کردن و بيرون رفتناتون چي بود؟!

با بغضي که داشت خفم مي کرد، گفتم: بخاطر اينکه اذيتم نکني.

نگام کرد. آراد خوشحال و کلافه بود.

گفت: خيلي نامردين! چند ماه جلوی من نقش بازي کردين که فقط آينازو اذيت نکنم؟!

چيزي نگفتم و از اون فضاي سنگين بلند شدم و گفتم: ببخشيد!

با دو رفتم اتاقم، درو قفل کردم و گريه کردم. خاتون و مش رجب اومدن، گفتن چته؟ گفتم هيچي. نيم ساعت بعد، دو تا ضربه به در خورد.

گفتم: خاتون حالم خوبه، برو!

آراد: بيا اين درو باز کن، کارت دارم.

- آراد برو... مي خوام تنها باشم.

- مگه نگفتي علي رو دوست نداري؟ پس گريت براي چيه؟!

- اصلا دلم مي خواد گريه کنم!

- خب بيا بيرون، با هم گريه کنيم!

romangram.com | @romangram_com