#حصار_تنهایی_من_پارت_1289
امير گفت: قرار نيست با آيناز ازدواج کنم... اومدم به عروسيم دعوتتون کنم.
گفتم: با کي؟!
- مونا.
حالم بد شد. نمي دونم چرا دلم مي خواست بهش بگم دوستت دارم. حسود شده بودم. نمي خواستم اميرو کنار کس ديگه اي ببينم. دلم مي خواست مهربونياش که بهش وابسته بودم، فقط براي من باشه. اما نتونستم داد بزنم.
فقط با لبخند تصنعي گفتم: مبارکه!
آراد با عصبانيت بلند شد، داد زد: خجالت بکش علي... با محبتات دل اين دخترو بدست آوردي، الان با پررويي تمام اينجا نشستي و بهش مي گي داري ازدواج مي کني؟! تو که به من مي گي با دل دخترا بازي نکن، حالا خودت اين کارو مي کني؟! آيناز دوست داره و بايد باهاش ازدواج کني.
- چرا نمي فهمي؟! دوستش ندارم!
آراد سيلي محکمي زد به صورت اميرعلي.
بلند شدم و سرش داد زدم: براي چي زديش؟!
علي با لبخند نگاش کرد و گفت: هيچ وقت رو من دست بلند نکرده بودي! خاطرش برات عزيزه؛ نه؟
آراد از عصبانيت دستشو مشت کرده بود و گفت: حق نداري دل آينازو بشکني. بايد باهاش ازدواج کني فهميدي؟! بايد!
علي وايساد و گفت: عزيز دلم! ما همديگه رو دوست نداريم. مي فهمي؟! نه اون منو دوست داره، نه من اونو؛ حالا فهميدي؟
آراد گيج شد و گفت: چي؟! يعني چي همديگه رو دوست نداريد؟ اگه دوستش نداري، پس چرا انقدر هواشو داشتي؟!
romangram.com | @romangram_com