#حصار_تنهایی_من_پارت_1288
رفت سمت آراد که وايساده بود. انتظار همچين برخوردي ازش نداشتم. با آراد دست داد. درو بستم، رفتم آشپزخونه، با دو تا نوشيدني به سالن پذيرايی رفتم. دوتاشون ساکت بودن. فنجونو جلوي اميرعلي گذاشتم. سرش پايين بود. جلوي آرادم گذاشتم و خواستم برم.
امير گفت: صبر کن!
برگشتم.
گفت: بشين کارت دارم.
روي مبل نشستم. دستي رو پيشونيش کشيد. مي خواست چيزي بگه ولي گير افتاده بود. انگار گفتنش براش راحت نبود. خم شد، دستاشو به هم مالش مي داد. به من نگاه کرد. نگاهش سنگين بود.
عين يه غريبه بهم نگاه کرد و گفت: آيناز! اون سوالي که تو بيمارستان ازت پرسيدم، مطمئني جوابت همونه؟
فهميدم منظورش جواب نه بود. گفتم: آره!
درست نشست. به آراد نگاه کرد و گفت: من دارم ازدواج مي کنم.
رنگ آراد به وضوح پريد. شد زرد. عصبي شد؛ چون اينجور مواقع پاشو تکون مي داد.
آب دهنشو قورت داد و گفت: مبارکه... فقط آينازو خوشبخت کن؛ چون لياقتشو داره.
- اما اون دختر آيناز نيست.
آراد جا خورد و گفت: چي؟!
انگار کمي دلش آروم شد.
romangram.com | @romangram_com