#حصار_تنهایی_من_پارت_1287


خنديد و گفت: از اول حرفامون شنيدي؟

- نه!

- پس زود قضاوت نکن!

نگاش کردم. نگاش اطمينان بخش بود. لبخند زدم و رفتم پايين.

***

يک هفته اي با آراد بگو بخند داشتم. تو اين مدت اصلا نذاشت اخمي به صورتم بياد. اميرم ديگه بهم سر نمي زد. کامليا رو هم بعد کوه نديدمش. ديگه هيچ چيز مثل سابق نبود. پرهام هم مي اومد و مي رفت. يه حس ضعيف دوست داشتن به آراد پيدا کرده بودم اما هنوز مطمئن نبودم دوستش دارم. چيزي که انتظارشو مي کشيدم، زودتر از تصورم رسيد.

خاتون: آيناز... آيفونو جواب بده.

به صفحه نگاه کردم. اميرعلي بود. گوشي رو برداشتم و گفتم: سلام... بيا تو!

دکمه رو فشار دادم و گفتم: اميرعلي بود.

رفتم بالا، به آراد که تلويزيون نگاه مي کرد، گفتم: اميرعلي اومده.

در عمارتو باز کردم. امير اومد تو.

با لبخند گفتم: سلام!

خيلي سرد گفت: سلام!

romangram.com | @romangram_com