#حصار_تنهایی_من_پارت_1286


يکي ديگشون گفت: فقط کجا مي تونيم پيداش کنيم؟

آراد: اگه مي دونستم که به شما احتياجي نبود... فقط بي سرو صدا باشه. مي فهمين که چي مي گم؟

- بله آقا؛ خاطر جمع باشيد. کارو تر و تميز انجامش مي دم که مو لاي درزش نره.

آراد: خب، بسه! نمي خواد بازار گرمي کنيد.

- يه چيز ديگه آقا؛ بياريمش اينجا؟

آراد: نه ... مختار بهتون مي گه کجا ببرينش.

يهو در باز شد. با عصبانيت نگاه کردم.

مختار بود. سيني رو برداشت و گفت: دستت درد نکنه. برو!

به آراد نگاه کردم. با ديدن من، جا خورد. بلند شد اومد پيشم. مختار رفت تو.

با نگراني اومد طرفم و گفت: تو اينجا چيکار مي کني؟! از کي اومدي؟

فقط نگاش کردم و گفتم: مي خواي کيو بکشي؟!

- هيچکي!

- دروغ نگو... شنيدم الان به اينا چي گفتي.

romangram.com | @romangram_com