#حصار_تنهایی_من_پارت_1285
بلند گفت: آخ... رواني! تازه شام خوردم، آپانديسم مي ترکه!
- خب آپانديست مي ترکه... بچه که سقط نمي شه؟!
با چشاي گشاد و لبخند گفت: خيلي پررويي آيناز! خيلي! يه ذره شرم و حياي دخترونه نداري!
- از تعريفت ممنون!
- يکي از اين پتو ها رو بردار. تا صبح مي ميرم!
کشيدم رو سرش و گفتم: حرف نزن؛ بخواب!
***
ظهر به دستور آقا، نهارو خودم درست کردم. ساعت دوازده اومد. ميزو براش چيدم؛ بعد از خوردن نهار رفت بالا. داشتم ميزو جمع مي کردم که مختار با دو تا مرد سبيل کلفت که شبيه قاتلا بودن، اومد تو. رفتن بالا. صد رحمت به سيروس! اينا کين ديگه؟! آدم مي ترسه سايشونو نگاه کنه! ظرفا رو بردم آشپزخونه.
خاتون یه سيني چاي بهم داد و گفت: اينا رو ببر اتاق کار آقا.
سيني رو برداشتم و رفتم بالا.
دم در اتاق بودم که شنيدم:
- آقا، خيالتون راحت! سه سوته پيداش مي کنيم. فقط زنده يا مرده؟
آراد: مردش به چه دردم مي خورده؟! زنده مي خوامش.
romangram.com | @romangram_com