#حصار_تنهایی_من_پارت_1284
- فاميل؟
خنديدم؛ انگار داشت بازجويي مي کرد!
گفتم: رستمي.
- اون کسي که براش کار مي کنه چي؟
- فقط مي دونم اسمش جمشيده. اسم خودش باشه يا مستعار، ديگه نمي دونم؟
تو فکر رفت.
گفتم: بازجويیتون تموم نشده؟!
- ها؟ آره... آره!
- پس برم بخوابم ديگه؟
- هنوز که کتاب نخوندي؟!
به ساعت رو به روش اشاره کردم و گفتم: ساعت يکه، خوابم مياد. صبحم بايد جنابعالي رو بيدار کنم.
- وقتي با توام چقدر زود مي گذره!
بلند شدم، پتو مو کشيدم روش. وقتي خواستم از روش رد بشم، پامو گذاشتم رو شکمش و اومدم پايين.
romangram.com | @romangram_com