#حصار_تنهایی_من_پارت_1283


- نه!

کل ماجرا رو از زماني که بابام رفت و بعد از چند سال پيداش شد، براش تعريف کردم تا زماني که خودش منو خريد. اونم سر تا پاش گوش شده بود.

وقتي داستانم تموم شد، گفت:

- عجب... که اينطور! ولي بابات کار خوبي کرد که فروختت!

با حرص گفتم: چرا؟!

- خب اگه تو رو نمي فروخت، منم نمي فهميدم همچين بشري خدا خلق کرده!

- از چه لحاظ؟

- باحالي!

- ها!

- اسم بابات چيه؟

- مي خواي چيکار؟

- تو بگو!

- اصغر.

romangram.com | @romangram_com