#حصار_تنهایی_من_پارت_1282
- آره... چون دنبال دردسر نبودم.
- کاش ازم مي پرسیدي و انقدر شکنجم نمي دادي.
- ببخشيد... اگه فرار نکردي، پس چه جوري دست منوچهر افتادي؟! چون اون فقط دختر فراريا رو پيش خودش مي آورد.
نفسي با غم دادم بيرون و گفتم: مي خواي به جاي اين کتاب، قصه ی خودمو بهت بگم که چه جوري دست تو افتادم؟
مشتاقانه گفت: آره... بگو!
- خب، بسم ا...! اول اينکه، بابام منو فروخته.
ابروشو برد بالا و گفت: چي؟! فروختت؟! اونم بابات؟!
- چرا اينجوري مي کني؟ خب آره!
- يعني واقعا بابات همچين کاري رو کرده؟
- خب آره ديگه؟
- چرا؟
- چون براي قاچاقچياي مواد کار مي کرده؛ بدهکار مي شه و منو جاي طلبش مي ده.
- همين؟!
romangram.com | @romangram_com