#حصار_تنهایی_من_پارت_1281
وقتي خوابيد، منم سر جام خوابيدم و گفتم: اذيت نمي کنيا؟!
- باشه!
کتابو باز کردم.
گفت: آيناز؟
- ديگه چيه؟
- بخاطر کتکاي بابات فرار کردي؟!
با تعجب گفتم: چي؟! يعني فکر مي کني من دختر فراريم؟
- آره ديگه؟... مگه از پيش خونوادت فرار نکردي؟
با تعجب بيشتر نشستم و گفتم: فکر مي کردم وقتي از منوچهر خريديم، همه چيو مي دونستي؟
- نه... زنش فقط بهم گفت که تو رو خريده. همين!
- نکنه بخاطر همينم اجازه نمي دادي برم بيرون؟
romangram.com | @romangram_com