#حصار_تنهایی_من_پارت_1280


دو دل بودم. نمي دونستم چيکار کنم. نفسي کشيدم و سرمو گذاشتم رو بالشت.

نگاش کردم؛ لبخند زد.

سريع نشستم و گفتم: چه کلکي مي خواي سوار کني؟!

با خنده بلند شد و گفت: خيلي بدبيني!

اينو گفت و از اتاق رفت بيرون. کجا رفت؟! همين جور به در نگاه مي کردم که ديدم با پتو اومد تو. گذاشت رو تخت و گفت: يکيشو بردار!

پتوی آرادو برداشتم؛ اونم پتويی که آروده بود. خوابيد؛ پتو رو رو خودش کشيد و با لبخند گفت:

- ديگه مشکلت چيه؟!

سرمو گذشتم رو بالشت، پتو هم کشيدم روم. کتابو برداشتم و نگاش کردم. کلا روشو کرده بود طرف من. بازم همون لبخندو تحويلم داد. باورم نمي شد کنار آراد خوابيدم! اونم آرادي که تا ديروز حاضر نبودم ببينمش. هر نفسي که مي کشيدم، از عطر آراد تشکيل شده بود. اکسيژن من شده بود عطر آراد! همينجور که نگاش مي کردم، يهو صورتشو آورد جلو.

با جيغ نشستم، گفتم: چيکار مي کني؟!

با خنده گفت: خب يک ساعت رو صورتم زوم کرده بودي... گفتم شايد چيزي رو که مي خواي، پيدا نکردي، صورتمو آوردم جلوتر تا راحت تر پيداش کني!

هلش دادم، افتاد رو بالشتش و گفتم: نمي توني بدون انگولک بخوابي؟!

زد زير خنده و گفت: قربون ادبت! باشه، حالا تو بخواب ديگه؟

- اول برو ته بالشتت بخواب!

romangram.com | @romangram_com