#حصار_تنهایی_من_پارت_1226


- هيچي.. مي خواستم بدونم از نظر تو چه جور دختريه؟

- خب ... از نظر من خوبه، يعني با فرحناز و مرينا فرق مي کنه. مهربون تره ... اگه بگم اخلاقش مثل خودته دروغ نگفتم.

با خوشحالي گفت: ممنون! حالا مي توني بري.

- چرا پرسيدي؟

- آ... خوب راستش براي يکي از دوستام مي خوام.

خنديدم و گفتم: من اگه جات بودم، براي خودم مي گرفتمش!

خندشو جمع کرد. انگار دلش نمي خواست اين حرفو بزنم.

درو باز کردم و گفتم: شب بخير دکتر!

- شب بخير.

درو بستم و وارد خونه شدم. به پنجره ی اتاق آراد نگاه کردم. روشن بود. اين تايم خوابيدنش یازدهه. چرا هنوز چراغ اتاقش روشنه؟ نکنه بازم حالش بد شده؟! سريع رفتم سمت عمارت، در شو باز کردم. پله ها رو دو تا يکي مي کردم و مي رفتم بالا. خودمو تو اتاق آراد پرت کردم. وقتي وارد اتاقش شدم، نفس نفس مي زدم. اما با صحنه اي که ديدم، نفس کشيدن يادم رفت و کپ کردم.

براي اولين بار دلم لرزيد. فقط نگاش کردم. باورم نمي شد آراد باشه. دلم مي خواست سرش داد بزنم و بگم اين غلطا به تو نيومده. لب تخت نشسته بود؛ سرشو پايين انداخته بود و يه شيشه مشروب دستش بود.

با بغض گفتم: آقا...

سرشو بلند کرد. چشماش يه کاسه خون بود و اشک ازش مي اومد.

romangram.com | @romangram_com